شده است . نگر : الكشّاف ، ج 4 ، ص 731 و الميزان ، ج 20 ، ص 605 به نقل از شرح جامع مثنوى معنوى ، ج 1 ، ص 242 .
( 8 ) « إليه يصعد أطياب الكلم » برگرفته از آيهء شريفهء 10 سورهء فاطر
إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ :
« به سوى او سخنان پاكيزه بالا مىروند » مىباشد .
( 9 ) « من عرف اللّه طال لسانه » : « هركه خدا را شناخت ، سخنش به درازا مىكشد . » مأخذ اين سخن يافت نشد . امّا به شكل « من عرف اللّه كلّ لسانه » نگر : مشكاة الأنوار ، ص 176 .
( 10 ) خلاصهء داستان چنين است : در سرزمينى سرسبز و خوشآبوهوا ، حيوانات در كنار هم به خوشى مىزيستند . شيرى در آن نزديكى بود كه پيوسته كمين مىكرد و حيوانات را شكار مىنمود . زندگى بر حيوانات سخت شده بود . روزى پيش شير رفتند و گفتند : ما غذاى تو را برعهده مىگيريم به شرط آنكه هر روز فقط براى گرفتن غذا نزد ما آيى . چنين كردند ، تا اينكه نوبت به خرگوش رسيد . خرگوش مكرى انديشيد . به پيش شير رفت و گفت : از اينكه تأخير كردم عذر خواهم . خرگوشى را براى شما مىآوردم كه در بين راه شيرى آن را گرفت و برد . شير خشمگين شد و خواست تا او را به كمينگاه شير يادشده برد . خرگوش شير را بر سر چاه آبى برد و گفت : محلّ اختفاى شير درون چاه است . شير چون به درون چاه نگريست ، تصوير خود را ديد ، گمان كرد شير ديگرى آنجا وجود دارد . به درون چاه حملهور شد و در دم به هلاكت رسيد .
مأخذ اين داستان ، قصّهاى است كه در كليله و دمنه باب « الأسد و الثور » آمده است .