( 6 ) داستان از اين قرار است : حضرت مريم ( ع ) حضرت عيسى ( ع ) را براى آموختن رنگرزى به كارگاهى برد . پس از مدّتى كه عيسى ( ع ) پيشهء رنگرزى را آموخت ، استاد عازم سفرى شد . پيش از سفر مقدارى پارچه به وى داد و هركدام را نشان گذاشت تا به رنگى خاص درآيد . عيسى ( ع ) همه را در يك خم گذاشت و فرمود : « به اذن خدا هريك به رنگى درآييد كه من خواهم » پس از ده روز ، استاد از سفر بازگشت . تا وارد كارگاه شد ، ديد عيسى ( ع ) همهء پارچهها را در يك خم گذاشته ، ناراحت شد و خطاب به وى گفت : پارچهها را خراب كردى . عيسى ( ع ) پاسخ داد : هر پارچه را به چه رنگ خواهى تا به همان رنگ از خم بيرون آرم . سپس چنان كرد . يكى زرد شد ، ديگرى سبز و آن يكى سرخ و . . . استاد و حاضران در شگفت شدند و به او ايمان آوردند .
نگر : شرح مثنوى اكبرآبادى ، ج 1 ، صص 34 - 35 و كشف الأسرار ، ج 2 ، ص 133 ؛ تفسير ابو الفتوح ، ج 1 ، ص 569 ؛ قصص الأنبياء ، ص 329 به نقل از شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ص 218 .
( 7 ) خلاصهء داستان اين است : يكى از پادشاهان جهود بر آن شد تا تمام مسيحيان را نابود كند .
آتشى بس مهيب و بزرگ شعلهور كرد و بتى در كنارش نهاد . هركدام از مسيحيان كه به بت سجده مىكرد ، از آتش مىرهيد و هركه نافرمانى مىكرد ، گرفتار شعلههاى سوزان آتش مىشد . در اين بين ، مادرى مسيحى را به همراه طفلش به پيش پادشاه آوردند . زن از سجده كردن سر باززد . طفل را به آتش انداختند . مادر به رحم آمد ، خواست بت را سجده كند كه طفل از ميان شعلههاى آتش بانگ زد : چنين مكن كه آتش براى من سرد و سلامت است . مسيحيان وقتى چنين ديدند ، از فرمان پادشاه جهود سر باز زده ، خود را به درون آتش انداختند . پادشاه خشمگين شد و فرياد برآورد كه : اى آتش ! چرا نمىسوزانى ؟ ! آتش گفت : من مطيع فرمان الهىام . سپس شعلههاى آتش شاه و مأمورانش را فراگرفت و همگى را نابود ساخت .
مأخذ اين داستان رواياتى است كه در ذيل آيهء 4 سورهء بروج
قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ
وارد