است كه حصول هستى بعد از نيستى است كه نيستى مقدّم است بر هستى ، نه مراد آن است كه نيستى ، مصدر و منشأ هستى است . چرا كه بودن ضدّ منشأ ضدّ محال است ، بهخلاف سبب كه نيستى سبب حصول هستى تواند شد ، مثلا عدم حركت سبب حصول سكون است .
[ 1023 ]
نيست دستورى گشادن راز را * ورنه اهوازى كنم ابخاز را
« ابخاز » نام شهرى است كه آن شهر هوايى خوش دارد و اگر در آن شهر سكونت گيرد ، عقل زياده شود ؛ و « 1 » « اهواز » هم نام شهرى است كه آن شهر هواى بد دارد ، هر « 2 » كه در آن شهر سكونت گيرد ، در او نقصان عقل پديد آيد . مراد آن است كه اگر من رازها را بگويم ، مردم ابخازى كه عاقل و دانااند ، اهوازى گردند .
در تفسير قول [ مصطفى ] - عليه السلام - : « لا بدّ من قرين [ يدفن معك ] » 212
دانش انوار است در جانِ رجال * نى ز راهِ دفتر و نه قيل و قال
يعنى : دانشى كه در دلهاى كمّل رجال و در خاطر اصحاب وصال است ، آن دانش نورى است كه از خورشيد حقيقى بر آن دل تافته است ، نه ضوابط و قوانيناند كه از تعليم و تعلّم ظهور يافتهاند .
[ 1064 ]
دانشِ « 3 » آن را ستاند جان ز جان * نى ز راه دفتر و نه از زبان
يعنى : دانشى و نورى كه بىواسطهء تعليم و تعلّم است ، ستانندهء آن دانش و نور ، روح و جان است ، نه چشم و گوش و نه هرچه كه ظاهر اركان است . چرا كه حصول آن نور باطنى از غير اين اركان است .
[ 1065 ]
در دلِ سالك اگر هست اين رموز * رمزدانى نيست سالك را هنوز
هامش
( 1 ) . ش : - كه آن شهر . . . شود و .
( 2 ) . س : - هر .
( 3 ) . ش : دانشى .