[ 989 ]
شيشههاى رنگْرنگْ آن نور را * مىنمايد اينچنين رنگين به ما
يعنى : آن چيزى كه بر رخ خوبان و بر چهرهء معشوقان مجازى تجلّى نموده ، تو را ديوانه و دنگ كرده است ، نور خورشيد حقيقى است كه بر چهرههاى انسان - كه مانند شيشهء سه رنگاند - تافته است و آن چهرهها « 1 » از آن نور خورشيد حقيقى ، زيب و فر يافتهاند . پس حسن خوبان و معشوقان ، حسن خورشيد حقيقى است ، نه حسن شيشهء سه رنگ وجود است كه از پيه سپيد و خون سرخ و زرد مزاج يافته و « 2 » رنگين شده است . يا مراد از سه رنگ آب و آتش و خاك باشد كه رنگ آب سپيد و رنگ آتش سرخ و رنگ خاك زرد است . اگرچه باد از جمله عناصر وجود انسان است و ليكن باد بىرنگ است كه لطيف است و ليكن ظهور آن باد به حسب رنگ عنصرى ظهور مىيابد « 3 » .
[ 991 ]
خوى كن بىشيشه ديدن نور را * تا چو شيشه بشْكند نبْوَد عمى
يعنى : در ديدن نور خورشيد حقيقى بىواسطهء تن و زجاجهء « 4 » جامهء بدن عادت و خوى كن كه آن نور را بىواسطهء وجود و صورت ظاهرى ببينى كه اگر آن صورت ظاهرى فانى گردد ، تو آن نور را به حسّ باطنى و به ديدهء دل ديده باشى .
[ 992 ]
قانعى با دانشِ آموخته * وز چراغِ غير ، چشم افروخته / B 711 /
[ 993 ]
او چراغِ خويش برْبايد كه تا * تو بدانى مستعيرى نه فتا
يعنى : در تحصيل معرفت حقيقت حق از تصفيهء نفس و تزكيهء « 5 » روح اعراض نموده ، به تعليم معلّم و به تلقين ملقّن قانع گشتى و دانستى كه راه حصول معرفت حق به گفتوگوى حاصل است ؛ و آن علم و معرفت را در محك رياضت و مجاهده نآورده ، به ميزان قيل و قال - كه شيوهء بحث و استدلال است - قانع گشتى ؛ و از عقال عقل و عقيلهء نقل نرستى . پس آن علم را در وقت موت از ذات تو بستانند . پس در آن وقت ، خواهى دانست
هامش
( 1 ) . ش : چهرها .
( 2 ) . ش : - و .
( 3 ) . س : مىبايد .
( 4 ) . س : وز جامه .
( 5 ) . ش : تذكيه .