[ 195 ]
فضلِ حق با اينكه او كژ مىتند * عاقبت زين جمله پاكش مىكند « 1 »
[ 196 ]
سَبْق برده رحمتش آن غدر را * داد نورى كه نباشد بدر را 205
[ 197 ]
كوشش او را شُسته حق زين اختلاط * غسل داده رحمت او را « 2 » زين خُباط
[ 198 ]
تا كه غفّارىّ او ظاهر شود * سيّئاتِ جمله را غافر شود
يعنى : اگرچه جملهء اعمال و افعال آن اهل ريا و سمعه محض تلبيس و تزوير است ، امّا فضل حق آن مزوّر را دستگير است كه آن فضل پاككنندهء آلايش و عصيان و دوركنندهء لوث فسق و طغيان است كه بدان فضل فضيل عياض شهسوار ميدان اخلاص و صدرنشين مسند جنّت و رياض گرديد و بشر حافى از شراب محبّت مخمور و مست گشته ، از تعلّقات عالميان عزلت و تجافى نمود .
استعانت خواستن [ آب از حقّ جلّ جلاله بعد از تيره شدن ]
[ 228 ]
اين مَثَل خود واسطهست اندر كلام * واسطه شرط است بهر فهمِ عام « 3 »
جان عارف را
/ B 901 /
مثال آب قرار دادن و تهمت سفر بر آن جان نهادن ، محض براى فهم عوامالناس قرار داده شد و الّا نه آن جان را حاجت سفر نيست كه او مسافر در وطن است و بلبل باغ بىچمن است . يعنى همهء كمالات در ذات او متحقّق و متضمّن است .
قُرب نى بالا و پستى رفتن است * قُربِ حق از حبسِ هستى رستن است « 4 »
* * *
در مرحلهء عشق رهِ قُرب و بُعد نيست * مىبينمت عيان و دعا مىفرستمت
چنانچه حضرت خواجه نقشبند مىفرمايند كه طريقهء ما خلوت در انجمن و سفر در وطن است .
هامش
( 1 ) . س : مىكنند .
( 2 ) . س : - را .
( 3 ) . س : اعام .
( 4 ) . ش : + بيت .