قصّهء مسجد اقصى و خرّوب و عزم كردن داود « 1 » [ بر بناى مسجد ] 172
[ 397 ]
گفت : اى مغلوب ! معدوميت كو * جز به نسبت نيست معدوم أنصِتُوا
يعنى : نيستى و فنا كه در تو حاصل است ، نه به « 2 » نسبت جميع اسما و صفات است كه جميع اسما و صفات تو فانى شده باشد ، بلكه فنا است
/ B 78 /
به نسبت بعض صفات كه بعض صفات تو در ذات حق سبحانه فانى و مستهلكاند ، نه جميع صفات . چرا كه مقيّد و چون را ذات مطلق و بىچون شدن محال است و نيز لذّت وصال بعد از آن مرگ « 3 » ثابت شود .
( بيت : ) « 4 »
چه كنى وصل دلبرى كه تو را * ديدنِ او هلاكِ جان آمد
پس فايدهء فنا مر بنده را در آن است كه شائبهء تقيّد و عبوديت باقى ماند .
[ 404 ]
در جهان گر لقمه و گر شربت است * لذّتِ او فرعِ محوِ لذّت است
يعنى : در اين جهان ، حصول لذّت لقمه و نعمت شربت بعد از محو لذّات آخر است و دريافت هر مطلب بعد از فناى اغراض ديگر است ، مثلا حصول لقمهاى نان « 5 » بىمحنت جان و بىكوشش اركان در گلوى هيچ انسان ، بلكه در حوصلهء هيچ حيوان درآمدن متعذّر است . تا كه جماعت كثير لذّت عيش شب و روز محو نكند ، لذّت حصول لقمهاى نان به دست هيچكس نايد ، چنانچه مقرّر است كه سيصد و چند كس در اين عالم رنج و محنت مىكشند تا لقمهاى نان در دهان يك كس حاصل مىگردد .
( بيت : )
ابروباد و مه و خورشيد و فلك در كارند * تا تو نانى به كف آرى و « 6 » به غفلت نخورى
هامش
( 1 ) . س ، ش : او .
( 2 ) . س : - به .
( 3 ) . ش : بركه .
( 4 ) . س : - بيت .
( 5 ) . س : نا .
( 6 ) . س : - و .