تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 669

مساهمون:

ص٦٦٩

دفتر پنجم

قوله :
[ ليك لقمهء باز آنِ صعوه نيست ] * چاره اينجا « 1 » آب و روغن كردنيست
اى ، آنچه نه مدح تو است چاره آن است كه از بيچارگى آن را مدح نام كنم و آب را روغن بگويم . قوله :
هركسى كو حاسد گيهان بوَد * [ آن حسد خود مرگ جاويدان بوَد ]
تمام عالم و جهان را گيهان گويند . افاده خفى مىفرمايد كه ، حسد شيخ حسام الدّين حسد تمام عالم است ؛ زيرا كه شيخ را آفتاب خوانده و وجود آفتاب ، محتاج اليه كلّ اهل عالم است « 2 » . قوله :
تا برآرايد هنر را تار و پود * [ چشم در خورشيد نتواند گشود ]
اى ، طبعى كه تاريك شد و نور دين را احساس نكرد ، در حكم جولاست كه تحاشى از آفتاب كند تا تار و پود هنر خود را بيارايد . و اين طعن است بر منكر كمال شيخ حسام الدّين . قوله :
همچو نخلى برنيارد شاخها * [ . . . ]
همان طبع باريك [ مراد بود ] ؛ زيرا كه از تربيت آفتاب بر كنار است . قوله :
[ . . . ] * كرده مو شانه زمين سوراخها
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : اكنون . ( 2 ) آفتاب خواندن شيخ حسام الدّين - قدّس اللّه سرّه روح العزيز - به ابيات پيشين برمىگردد :مدح تعريفست و تخريق حجاب * فارغست از شرح و تعريف آفتاب مادحِ خورشيد مدّاح خودست * كه دو چشمم روشن و نامُرمَدست . . .