تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
قوله :
هريكى چون ملحدانِ گردْكوه « 1 » * [ كارد مىزد پير خود را بىستوه ]
نزديك شهرى كوهى است كه در زمان امام فخر رازى ملاحده آنجا جمع آمده بودند و آن كوه موسوم است به گردكوه . قوله :
نيم دانش دست او را بسته كرد * [ جان نبرد الّا كه خود را خسته كرد « 2 » ]
قوله :
ترس جان در وقت شادى از زوال * [ ز آن كنار بام غيبست ارتحال ]
و آنچه اين بيت و چند بيت بالا « 3 » راست ، آنكه هرگاه سالك طريقت را [ از ] اثر تجلّى كامرانى حاصل شود ، آن حالت را نهان دارد و از زوال آن هراسان باشد و حالت خويش را مثل كنار بام تصوّر كند ، كه بر كنار بام هركه خود را حفظ نكند ، فروافتد . امّا جان خائف را از آسيب افتاده ايمن بود ؛ زيرا كه خوف فى المثل از كنار بام غيبت پس رفتن و حذر نمودن است از سقوط . و همين معاينه مىشود در شادى و كامروايى اهل عالم كه هركس از تندباد خوشى ماند خس از جا رفت ، هروقت گرانسنگى كرد ، از زوال نعمت در ترس ماند . تمهيد اين داستان به مناسبت آن است كه در شناختن وطن حقيقى غلط نكنى ؛ چنانچه وضوكننده در اوراد غلط كند .

[ شخصى به وقت استنجا ] . . .

قوله :
[ نيست وقت مشورت هين راه كن ] * چون على تو آه را در « 4 » چاه كن
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : گرده . ( 2 ) اين بيت بدون شرح آمده است . ( 3 ) مقصود شارح اين چند بيت زير است :هر زمانى كه شدى تو كامران * آن دمِ خوش را كنار بام دان بر زمانِ خوش هراسان باش تو * همچو گنجش خُفيه كن نه فاش تو تا نيايد بر وِلا ناگه بلا * ترس ترسان رو در آن ممكن هلا( 4 ) در نسخهء ق : اندر .