قوله :
[ . . . ] * كان خيالانديش را شد ريش گاو
يعنى ، آن وزير خام خيال را مسخره شدند و اين مسخ معنوى است . همچنين هركه پابند اين منزل و گرفتار آب و گل شد ، در حقيقت مسخ گرديد .
قوله :
خويشتن را مسخ كردى اى « 1 » سفول * [ زان وجودى كه بُد آن رشك عقول ]
يعنى ، مايل به طبيعت سفلى .
قوله :
[ پس ببين كاين مسخ كردن چون بوَد ] * پيش آن مسخ اين به غايت دون بوَد
اشارت است به آنكه ، زن بدكاره را به صورت ستاره شدن به حسب معنى ، بهتر است از تنزّل صورت روحانى به صورت جسمانى .
قوله :
اسپ خود را سوى آخُر « 2 » تاختى * [ آدم مسجود را نشناختى ]
در بعضى نسخ ، به جاى آخر كه كنايه از محل كثيف دنياى دون است ، اختر ديده شد .
بر اين تقدير معنى چنين باشد كه ، مهندس و منجّم شدى ، اما حقيقت آدم [ را ] نشناختى .
قوله :
چند گويى من بگيرم عالمى * اين جهان را پر كنم از خود همى
يعنى كمال مرتبهء دنيا ، سلطانى است و تسخير اقاليم عالم . و نسبت به مرتبهء انسان ، اين مرتبه در [ نهايت ] پستى ؛ كه از قصور نظر ، شرف خود پنداشته .
قوله :
وزر او و صد وزير و صد هزار * [ نيست گرداند خدا از يك شرار ]
ضمير [ او ] راجع است به جانب وزير .
قوله :
عين آن تخييل را حكمت كند * [ عين آن زهر آب را شربت كند ]
تخييل ، به معنى سوداست . يعنى ، اگر حق تعالى خواهد كه وجود تدبير را سبب ظهور تقدير خود گرداند ، سوداى باطل را كه حكم زهر قاتل دارد ، عين حكمت كند و
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : زين .
( 2 ) همان : اسب همت سوى اختر .