تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
قوله :
[ جذب اجزا روح را تعليم كرد ] * چون نداند جذب اجزا شاه فرد
خدايى كه روح را قوت جذب اجزا عطا فرمايد ، بعد از تفريق اين اجزا و تخريب بدن مىتواند باز اجزا [ را ] جذب و جمع گرداند . قوله :
جامع اين ذرّه‌ها خورشيد بود * [ . . . ]
اى ، ذات خورشيد . قوله :
[ . . . ] * بىغذا اجزات را داند ربود
اى ، هرجا كه جزوى رفته ، در اينجا يابد و فراهم آورد ، بىغذا در عرصهء محشر تركيب تو را قائم كند .

اجتماع اجزاى خر . . .

قصّهء اماتت عزير صد سال و احياى او در قرآن مذكور است ؛ جايى كه مىفرمايد :
« فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ . »
« 1 » چون عزير بعد صد سال سر برداشت ، فرشته از او پرسيد كه چقدر درنگ كرده‌اى اينجا ؟ گفت : روزى يا بعض از روز . فرشته گفت : درنگ كرده‌اى صد سال ؛ پس نظر كن سوى طعام و شراب خود كه تغيير نيافته و نظر كن به سوى خر خود كه چگونه اعضاى او از هم ريخته . و اين راى سينهء عزير بود بر طول مدّت ممات . پس به فرمان الهى اعضا و استخوانهاى مركب جمع مىشد و هر جزوى در محلّ خود متمكّن مىگشت و گوشت و پوست پيدا مىكرد كه :
« كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً . »
« 2 » خبر از آن مىدهد تا شكى نماند در حشر اجساد منكران را . قوله :
چشم بگشا حشر را پيدا ببين * [ تا نماند شبهه‌ات در يوْم دين ]
مخاطب عزير است يا هركه اهليت خطاب به او باشد .
هامش
( 1 ) البقرة ( 2 ) آيهء 259 [ ترجمهء آن در متن آمده است ] . ( 2 ) پيشين : « بنگر كه استخوانها را چگونه به هم مىپيونديم و گوشت بر آن مىپوشانيم . »