تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
قوله :
هركه بيدارست او در خواب‌تر * هست بيداريش از خوابش بتر
زيرا كه خواب غافل و جاهل ، خير اوست كه به سبب تعطيل حواس از كسب شرور مكفوف ماند . قوله :
چون به حق بيدار نبْوَد جان ما * هست بيدارى چو دربندان ما
يعنى ، چنانچه زندان سد راه سير و تماشاست ، اين بيدارى را نيز مانع سير ملكوتى است . قوله :
جان ما « 1 » روز از لگدكوب خيال * در زيان و سود از « 2 » خوف زوال
اى ، خيال آنچه دلبستگى به او دارد ؛ خواه آن چيز فى الحقيقة نعمت باشد ، خواه نقمت . قوله :
خفته آن باشد كه او از هر خيال * دارد اميد و كند با او مقال
حال كاملان بيان فرمايند كه ، به حق بيدارند و از ديگرى شغال پى ما [ ؟ ] چنانچه چشم پوشيده‌اند كه پندارى در خوابند و خيال آنها مخزن هزار اميد است و آنها هميشه با خيال خود در گفت‌اند . قوله :
نى چنان كه از خيال آيد به حال * آن خيالش گردد او را صد و بال « 3 »
اين خيال فريفتگان جمال پير زال دنياست . قوله :
چونكه تخم نسل را در شوره ريخت * او به خويش آمد ، خيال از وى گريخت
شوره ، كنايت از صورت خيال اوست كه بدان محتلم مىشود ؛ گويا در زمين شوره تخم مىريزد . قوله :
[ ضعف سر بيند از آن و تن پليد ] * آه از آن نقش پديد ناپديد
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : همه . ( 2 ) همان : وز . ( 3 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ؛ نك : از دريا به دريا ؛ ذيل نى چنان كه .