قوله :
هركه بيدارست او در خوابتر * هست بيداريش از خوابش بتر
زيرا كه خواب غافل و جاهل ، خير اوست كه به سبب تعطيل حواس از كسب شرور مكفوف ماند .
قوله :
چون به حق بيدار نبْوَد جان ما * هست بيدارى چو دربندان ما
يعنى ، چنانچه زندان سد راه سير و تماشاست ، اين بيدارى را نيز مانع سير ملكوتى است .
قوله :
جان ما « 1 » روز از لگدكوب خيال * در زيان و سود از « 2 » خوف زوال
اى ، خيال آنچه دلبستگى به او دارد ؛ خواه آن چيز فى الحقيقة نعمت باشد ، خواه نقمت .
قوله :
خفته آن باشد كه او از هر خيال * دارد اميد و كند با او مقال
حال كاملان بيان فرمايند كه ، به حق بيدارند و از ديگرى شغال پى ما [ ؟ ] چنانچه چشم پوشيدهاند كه پندارى در خوابند و خيال آنها مخزن هزار اميد است و آنها هميشه با خيال خود در گفتاند .
قوله :
نى چنان كه از خيال آيد به حال * آن خيالش گردد او را صد و بال « 3 »
اين خيال فريفتگان جمال پير زال دنياست .
قوله :
چونكه تخم نسل را در شوره ريخت * او به خويش آمد ، خيال از وى گريخت
شوره ، كنايت از صورت خيال اوست كه بدان محتلم مىشود ؛ گويا در زمين شوره تخم مىريزد .
قوله :
[ ضعف سر بيند از آن و تن پليد ] * آه از آن نقش پديد ناپديد
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : همه .
( 2 ) همان : وز .
( 3 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ؛ نك : از دريا به دريا ؛ ذيل نى چنان كه .