قوله :
زلّت او بهْ ز طاعت نزد حقّ * [ . . . ]
چنانچه زلّت آدم و طاعت شيطان . پس زلّتى كه مآل آن مغفرت باشد ، بهتر از طاعت با عجب و ريا .
قوله :
[ . . . ] * پيش كفرش جمله ايمانها خَلَق
خلق ، جامهء كهنهء پارهپاره . و مراد از كفر ، ايمانى است كه محجوبان آن را كفر گويند و بدان تكفير كنند اوليا را . و ايمانها ، عبارت از اعتقاد است . اصحاب حجب كه از يقين دور باشد ، لا جرم خلق بود .
قوله :
[ صورتش بر خاك و جان بر لا مكان ] * لا مكانى فوق وهم سالكان
[ لا مكان ] ، آن خلود دل عارف است از قيود اضافى .
قوله :
بل مكان و لا مكان در حكم او * [ همچو در حكم بهشتى چار جو ]
يعنى ، مراتب فنا و بقا و نسبتهاى امور مثبته و منفيه [ كه ] در حيطهء ضبط او متحقّق باشد ؛ زيرا كه نزد محقّقان ، ارواح را تعرّقات غريبه باشد به مثابهاى كه آنچه در طور بشريت خرق عادت نمايد ، در طور روحانيت عادت باشد . و از اين است كه به شرح آن نپردازند و كشف حقيقت روا ندارند و به رمز و اشارت اكتفا كنند . چنانچه مولوى مىفرمايند ؛
قوله :
شرح اين كوته كن و رخ زين بتاب * دم مزن و اللّه « 1 » أعلم بالصّواب
[ ديدن خواجه طوطيان هندوستان را ] . . .
قوله :
اين زبان چون سنگ و فم « 2 » آهنوَشَست * و آنچه بجهد از زبان چون آتشست
انتقال [ بود ] از حكايت به نصيحت كه گفتار زبان ، مانند آتش است . و آتش هم نافع
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : + و .
( 2 ) همان : هم .