تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
باد سرگردان ببين اندر خروش * پيش امرش موج دريا بين به جوش
آفتاب و ماه دو گاو خراس * گرد مىگردند و مىدارند پاس
اختران هم خانه‌خانه مىدوند * مركب هر سعد و نحسش مىشوند
اختران چرخ گر دورند ، هى * وين حواست كاهلند و سست پى
اختران چشم و گوش و هوش ما * شب كجايند و به بيدارى كجا ؟
گاه در سعد و وصال و دلخوشى * گاه در نحس و فراق و بيهشى
ماه گردون چون درين گرديدن ست * گاه تاريك و زمانى روشن ست
گه بهار و صيف همچون شهد و شير * گه سياستگاه برف و زمهرير
چونكه كلّيّات پيش او چو گوست * سخره و سجده كن چوگان اوست
تو كه يك جزوى دلا ! زين صد هزار * چون نباشى پيش حكمش بىقرار ؟
چون ستورى باش در حكم امير * گَهْ در آخُر حبس و گاهى در مسير
چونكه بر ميخت ببندد ، بسته باش * چونكه بگشايد ، برو برجسته باش
آفتاب ار در فلك كج مىجهد * در سيه‌روئى كسوفش مىدهد
كز ذنب پرهيز كن ، هين هوش دار * تا نگردى تو سيه‌رو ديگ‌وار
ابر را هم تازيانه [ ىْ ] آتشين * مىزنندش كان چنان رو ، نى چنين
بر فلان وادى ببار ، اين‌سو مبار * گوش مالش مىدهد كه گوش دار !
عقل تو از آفتابى بيش نيست * اندر آن فكرى كه نهى آمد ، مايست
كج منه اى عقل ! تو هم گام خويش * تا نيايد آن كسوف رو به پيش
چون گنه كمتر بود ، نيم‌آفتاب * منكسف بينى و نيمى نورتاب
كه به قدر جرم مىگيرم تو را * اين بود تقدير در داد و جزا
خواه نيك و خواه بد باش و ستير * بر همه اشيا سميعيم و بصير

فى انّ مدار نعم اللَّه على التّفضّل دون الاستحقاق

در كفش نامستحق و مستحق * معتقان رحمتند از بند رق