از وباى زرق و محرومى برآ * در جهان حىّ و قيّومى درآ
تا نمىدانم ، همه دانم شود * وين ندانمهات ، مىدانم شود
بگذر از مستى و مستىبخش باش * زين تلوّن نقل كن در استواش
چند نازى تو بدين مستىّ پست * بر سر هر كوى چندين مست هست
مست را چون دل فراخ انديشه شد * اين ندانم وان ندانم پيشه شد
اين ندانم وان ندانم بهر چيست ؟ * تا بگوئى آنكه مىدانيم كيست
نفى بهر ثبت باشد در سخن * نفى بگذار و ز ثبت آغاز كُن
نيست اين و نيست آن هين واگذار * آنكه آن هستست ، آن را پيش آر
دامن او امر و فرمان ويَست * نيكبختى كه تُقى جان ويَست
آن يكى در مرغزار و جوى آب * وان يكى پهلوى او اندر عذاب
او عجب مانده كه ذوق او ز چيست ؟ * وان عجب مانده كه اين در حبس كيست ؟
هين چرا خشكى ؟ كه اينجا چشمههاست * هين چرا دَردى ؟ كه اينجا صد دواست
همنشينا ! هين درآ اندر چمن * گويد : اى جان ! من نيارم آمدن
هين بيا جانا ! كه پايت بسته نيست * گويدش : نى نى ، نتانم ، تو مايست
فى ترك التّدبير و تفويض الأمر إليه سبحانه
با قضا هر كو قرارى مىدهد * ريشخند سبلت خود مىكند
كاه برگى پيش باد ، آنگه قرار ؟ * رستخيزى وانگهانى عزم كار ؟
گربه در انبانم اندر دست عشق * يك دمى بالا و يك دم پست عشق
او همىگرداندم بر گرد سر * نى به زير آرام دارم ، نه زبر
عاشقان بر نيل تند افتادهاند * بر قضاى عشق دل بنهادهاند
همچو سنگ آسيا اندر مدار * روز و شب نالان و گردان بىقرار
چون قرارى نيست گردون را ازو * اى دل ! اختروار آرامى مجو
گر نمىبينى تو تدوير قدر * در عناصر جوشش و گردش نگر