طالب اويى ، نگردد طالبت * چون به مردى ، طالبت شد مطلبت
زندهاى كى مرده شو شويد تو را ؟ * طالبى ، كى مطلبت جويد تو را ؟
اندرين راه ار خرد ره بين بدى * فخر رازى رازدار دين بدى
ليك چون مَن لَم يَذُق لَمْ يَدرِ بود * عقل و تخييلات او حيرت فزود
كى شود كشف از تفكّر اين انا ؟ * اين انا مكشوف شد بعد الفنا
مىفتد اين عقلها در افتقاد * در مغاكىّ حلول و اتّحاد
فى الحثّ على العشق و انّه الدّواء
عاذلا ! چند اين صلاى ماجرا ؟ * پند كم ده بعد ازين ديوانه را
من نخواهم عشوهء هجران شنود * آزمودم ، چند خواهم آزمود ؟
هر چه غير شورش و ديوانگى ست * اندرين ره دورى و بيگانگى ست
هين بنه بر پايم آن زنجير را * كه دريدم سلسله [ ىْ ] تدبير را
وقت آن آمد كه من عريان شوم * نقش بگذارم ، سراسر جان شوم
اى عدوى شرم و انديشه ! بيا * كه دريدم پرده [ ىِ ] شرم و حيا
هين گلوى صبر گير و مىفشار * تا خنك گردد دل عشق اى سوار !
تا نسوزم ، كى خنك گردد دلش ؟ * اى دل ما خاندان و منزلش
خانه [ ىِ ] خود را همىسوزى ، بسوز * كيست آنكس كه بگويد : لا يجوز ؟ !
خوش بسوز اين خانه را ، اى شير مست ! * خانه [ ىِ ] عاشق چنين اولاترست
بعد از آن ، اين سوز را قبله كنم * زانكه شمعم من ، به سوزش روشنم
خواب را بگذار امشب اى پدر ! * يك شبى بر كوى بىخوابان گذر
بنگر اين كشتىّ خلقان غرق عشق * اژدهائى گشت گوئى حلق عشق
اژدهاى ناپديد دلربا * عقلِ همچون كوه را او كهربا
عقل هر عطّار كآگه شد ازو * طبلهها را ريخت اندر آب جو
اى مزوّر ! چشم بگشا و ببين * چند گونى مىندانم آن و اين ؟