تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
در عدم ما مستحقّان كى بديم * كه برين جان و برين دانش زديم ؟
خاك ما را ثانيا فاليز كن * هيچ نى را بار ديگر چيز كُن
اين دعا تو امر كردى ز ابتدا * ورنه خاكى را چه زهره [ ىْ ] اين ندا ؟
چون دعامان امر كردى اى عجاب ! * اين دعاى خويش را كن مستجاب
گر به خويشم هيچ راى و فن بدى * راى و تدبيرم به حكم من بدى
شب نرفتى هوش بىفرمان من * زير دام من بدى مرغان من
بودمى آگه ز منزلهاى جان * وقت خواب و بيهشى و امتحان
چون كفم از حل و عقد او تهى ست * اى عجب اين معجبىّ من ز كيست ؟
ديده را ناديده خود انگاشتم * باز زنبيل دعا برداشتم
چون الف چيزى ندارم ، اى كريم ! * جز دلى كه تنگ‌تر از چشم ميم
اين الف وين ميم ، امّ بود ماست * ميم ام تنگست ، الف زو نر گداست
آن الف چيزى ندارد ، غافلى ست * ميم دلتنگ آن زمان عاقلى ست
در زمان بيهشى خود هيچ من * در زمان هوش پيچاپيچ من
هيچ ديگر بر چنين هيچى منه * نام دولت بر چنين پيچى منه
خود ندارم هيچ ، به سازد مرا * كه ز وهم دارم ست اين صد عنا
در ندارم هم تو دارائيم كن * رنج ديدم ، راحت افزائيم كن
هم در آب ديده عريان بايستم * بر در تو چونكه ديده نيستم
آب ديدهء بندهء بىديده را * سبزه‌اى بخش و نباتى زين چرا
ور نماند آب ، آبم ده ز عين * همچو عينينِ نَبى هطّالتين
او چو آب ديده جست از جود حق * با چنان اجلال و اقبال و سبق
چون نباشم ز اشك و خون باريك ريس * من تهى دست قصور كاسه ليس
چون چنان چشم اشك را مفتون بود * اشك من بايد كه صد جيحون بود
قطره [ اى ] زان ، زين دو صد جيحون بهست * كه بدان يك قطره جن و انس رست
چونكه باران جست آن روضه [ ى ] بهشت * خود نجويد آب شوره خاك زشت ؟
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 443 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني