تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢

فى مدح الفقر و ذمّ الغناء

مال و زر سر را بود همچون كلاه * كَلْ بود آن كز كله سازد پناه
آنكه زلف و جعد رعنا باشدش * چون كلاهش رفت ، خوش‌تر آيدش
مرد حق باشد بمانند بصر * پس برهنه به كه پوشيده نظر
وقت عرضه كردن آن برده‌فروش * بركند از بنده جامهء عيب‌پوش
ور بود عيبى برهنه‌ش كى كند ؟ * بل به جامه خدعه‌اى با وى كند
گويد : اين شرمنده است از نيك و بد * از برهنه كردن او از تو رمد
خواجه در عيبست غرقه تا به گوش * خواجه را مالست ، مالش عيب‌پوش
كز طمع عيبش نبيند طامعى * گشت دلها را طمعها مانعى
ور گدا گويد سخن چون زرِّ كان * ره نيابد كالهء او در دكان
كار درويشى وراى فهم تست * سوى درويشان بمنگر سست سست
زانكه درويشان وراى ملك و مال * روزئى دارند خاص از ذو الجلال
حق تعالى عادلست و عادلان * كى كنند استمگرى بر بيدلان ؟
آن يكى را نعمت و كالا دهند * وين دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزد كه دارد اين گمان * بر خدا و خالق هر دو جهان ؟
فقر فخرى از گزافست و مجاز ؟ * نى ، هزاران عزّ پنهانست و ناز
امتحان كن فقر را روزى دو تو * تا به فقر اندر غنا بينى دو تو
صبر كن با فقر بگذار اين ملال * زانكه در فقرست نور ذو الجلال
سركه مفروش و هزاران جان ببين * از قناعت غرق بحر انگبين
صد هزاران جان تلخى كش نگر * همچو گل آغشته اندر نيشكر
اى دريغا ! مر تو را گنجا بدى * تا ز جانم شرح دل پيدا شدى

فى انّ القاء المعارف إنّما يتأتّى به قدر الاستعداد و الشّوق من السّامع

اين سخن شيرست در پستان جان * بىكشنده ، خوش نمىگردد روان