هست آن ريگ اى پسر ! مرد خدا * كو به حق پيوست و از خود شد جدا
آب عذب دين همىجوشد ازو * طالبان را زو حياتست و نمو
غير مرد حق چو ريگ خشك دان * كاب عمرت را خورد او هر زمان
طالب حكمت شو از مرد حكيم * تا ازو گردى تو بينا و عليم
منبع حكمت شود حكمت طلب * فارغ آيد او ز تحصيل و سبب
لوح حافظ لوح محفوظى شود * عقل او از روح محظوظى شود
چون معلّم بود عقلش مرد را * بعد از آن شد عقل شاگردى ورا
عقل چون جبريل گويد : احمدا ! * گر يكى گامى نهم ، سوزد مرا
تو مرا بگذار ازين پس پيش ران * حدّ من اين بود اى سلطان جان !
أيضا فى هذا المعنى
اين سخن چون قشر ، معنى مغزِ آن * اين سخن چون نقش ، معنى همچو جان
پوست باشد مغز بد را عيبپوش * مغز نيكو را ز غيرت غيبپوش
چون قلم از باد بُد ، دفتر ز آب * هر چه بنويسى فنا گردد شتاب
باد در مردم هوا و آرزوست * چون هوا بگذاشتى پيغام هوست
خوش بود پيغامهاى كردگار * كو ز سر تا پاى باشد پايدار
خطبه [ ىِ ] شاهان بگردد وان كيا * جز كيا و خطبههاى انبيا
زانكه نوش پادشاهان از هواست * بارنامه [ ى ] انبيا از كبرياست
از درمها نام شاهان بركنند * نام احمد تا ابد بر مىزنند
نام احمد ، نام جمله انبياست * چونكه صد آمد ، نود هم پيش ماست
فى انّ الظّاهر ينشأ من الباطن
نورِ نورِ چشم از نور دلست * نور چشم از نور دلها حاصلست
باز نور نور دل ، نور خداست * كو ز نور عقل و حس پاك و جداست