تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
چون دم مردان نپذرفتى ز مرد * وحى حق را هين پذيرا شو ز درد
باد گويد : پيكم از شاه بشر * گَه خبر خير آورم ، گَه شور و شر
غير مأمور امير خود نيم * من چو تو غافل ز شاه خود كيم ؟
گر سليمان‌وار بودى حال تو * چون سليمان ، گشتمى حمّال تو
ليك چون تو ياغيى ، من مستعار * مىكنم خدمت تو را روزى سه چار
پس چو عادت سرنگونيها دهم * ز اسپه تو ياغيانه برجهم
تا به غيب ايمان تو محكم شود * آن زمان كايمانت مايه [ ىْ ] غم شود
آن زمان خود جملگان مؤمن شوند * آن زمان خود سركشان بر سر دوند
آن زمان زارى كنند و افتقار * همچو دزد راهزن در زير دار
ليك اگر در غيب گردى مستوى * مالك دارين و شحنه خود بوى
شحنگى و پادشاهى مقيم * نى دو روزه مستعارست و سقيم
رستى از بيكار و كار خود كنى * هم تو شاه و هم تو طبل خود زنى
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان * خاك خوردى كاشكى حلق و دهان
اين دهان خود خاك خوارى آمده‌ست * ليك خاكى را كه آن رنگين شده‌ست
اين شراب و اين كباب و اين شكر * خاك رنگين است و نقشين اى پسر !
چون كه خوردى و شد آنها لحم و پوست * رنگ لحمش داد و آن هم خاك كوست
هم ز خاكى بخيه بر گل مىزند * جمله را هم باز خاكى مىكند
هندو و قبچاق و رومى و حبش * جمله يكرنگند اندر گور خوش
تا بدانى كان همه رنگ و نگار * جمله روپوشست و مكر و مستعار
رنگ باقى صبغة اللَّه است و بس * غير آن بربسته دان همچون جرس
رنگ صدق و رنگ تقوى و يقين * تا ابد باقى بود بر عابدين
رنگ شك و رنگ كفران و نفاق * تا ابد باقى بود بر جان عاق
چون سيه‌رويىّ فرعون دغا * رنگ او باقى و جسم او فنا
برق و فرّ روى خوبِ صادقين * تن فنا شد و ان بجا تا يوم دين