كه بگردانم نظرشان را ز تو * در مرضها و سببهاى سه تو
گفت : يا رب ! بندگان هستند نيز * كه سببها را بدرّند اى عزيز !
چشمشان باشد گذاره از سبب * درگذشته از حجب از فضل رب
سرمه [ ىِ ] توحيد از كحّال حال * يافته ، رسته ز علّت و اعتلال
ننگرند اندر تب و قولنج و سل * راه ندهند اين سببها را به دل
زانكه هر يك اين مرضها را دواست * چون دوا نپذيرد آن فعل خداست
هر مرض دارد دوا ، مىدان يقين * چون دواى رنج سرما پوستين
چون خدا خواهد كه مردى بفسرد * سردى از صد پوستين هم بگذرد
در وجودش لرزه [ اى ] بنهد كه آن * نى به جامه به شود ، نى ز آشيان
چون قضا آيد طبيب ابله شود * وان دوا در نفع هم گمره شود
كى شود محجوب ادراك بصير * زين سببهاى حجاب گولگير ؟
گفت يزدان : آنكه باشد اصل دان * پس تو را كى بيند او اندر ميان ؟
گرچه خويش از عامه پنهان كرده [ اى ] * پيش روشن ديدگان هم پرده [ اى ]
وانكه ايشان را شكر باشد اجل * چون نظرشان مست باشد در دول ؟
تلخ نبود پيش ايشان مرگ تن * چون روند از چاه زندان در چمن
وارهيدند از جهان پيچ پيچ * كس نگريد بر فواتِ هيچ هيچ
تلخ كى باشد كسى را كش برند * از ميان زهر ماران سوى قند ؟
جان مجرّد گشته از غوغاى تن * مىپرد با پرّ دل ، نى پاى تن
فى الإنابة إلى اللّه ممّا سواه
مؤمنى آخر درآ در صفّ رزم * كه تو را بر آسمان بودهست بزم
بر اميد راه بالا كن قيام * همچو شمعى پيش محراب اى غلام !
اشك مىبار و همىسوز از طلب * همچو شمعى سربريده جمله شب
لب فروبند از طعام و از شراب * سوى خوان آسمانى كن شتاب
دمبهدم بر آسمان مىدار اميد * در هواى آسمان رقصان چو بيد