تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
آشنائى عقل با عقل از صفا * چون شود هر دم فزون باشد ولا
آشنائى نفس با هر نفس پست * تو يقين مىدان كه دم دم كمترست
زانكه نفسش گرد علّت مىتند * معرفت را زود فاسد مىكند
گر نخواهى دوست را فردا نفير * دوستى با عاقل و با عقل گير
از سموم نفس چون با علّتى * هر چه گيرى ، تو مرض را آلتى
گر بگيرى گوهرى ، سنگى شود * ور بگيرى مهر دل ، جنگى شود
ور بگيرى نكته [ ىِ ] بكرى لطيف * بعد دركت گشت بىذوق و كثيف
كه من اين را بس شنيدم ، كهنه شد * چيز ديگر گو بجز آن اى عضد !
چيز ديگر ، تازه و نو ، گير * باز فردا زان شوى سير و نفير
دفع علّت كن چو علّت خَو شود * هر حديث كهنه ، پيشت نو شود
تا كه از كهنه بر آرد برگ نو * بشكفد آن كهنه صد خوشه ز گَوْ
تلخ از شيرين لبان خوش مىشود * خار از گلزار دلكش مىشود
اى بسا از نازنيان خاركش * بر اميد گل‌عذار ماهوش
اى بسا حمّال گشته پشت ريش * از براى دلبرِ مهروىِ خويش
كرده آهنگر جمال خود سياه * تا كه شب آيد ، ببوسد روى ماه
خواجه تا شب بر دكانى چارميخ * زانكه سروى در دلش كرده‌ست بيخ
تاجرى دريا و خشكى مىرود * او به مهر خانه‌شينى مىدود
هر كه را با مرده سودائى بود * بر اميد زنده سيمائى بود
آن دروگر روى آورده به چوب * بر اميد خدمت مهروى خوب
بر اميد زنده [ اى ] كن اجتهاد * كو نگردد بعد روزى دو جماد
مونسى مگزين خسى را از خسى * عاريت باشد درو آن مونسى
انس تو با مادر و بابا كجاست * گر بجز حق مونسانت را وفاست ؟
انس تو با دايه و لالا چه شد * گر كسى شايد به غير از حق عضد ؟
انس تو با شير و با پستان نماند * نفرت تو از دبيرستان نماند
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 284 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني