تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
جان جمله علمها اينست اين * كه بدانم من كيَم در يوم دين
آن اصول دين بدانستى تو ليك * بنگر اندر اصل خود كان هست نيك

فى انّ فوق كلّ مكر مكرا و اللّه خير الماكرين

اژدها بد مكر فرعون عنود * مكرهاشان اين جهان را خورده بود
از جنون مىكشت هرجا بد جنين * از حيل آن كور چشم دوربين
ليك ازو فرعون‌تر آمد پديد * هم ورا ، هم مكر او را ، دركشيد
اژدها بود و عصا شد اژدها * اين بخورد او را به توفيق خدا
دست شد بالاى دست اين تا كجا ؟ * تا به يزدان كه إليه المُنتهى
آن يكى درياست بىغور و كران * جمله درياها چو سيلى پيش آن
حيله‌ها و چاره‌ها گر اژدهاست * پيش إلّا اللّه آنها جمله لاست
چون رسيد اينجا بيانم سر نهاد * محو شد ، و اللَّه اعلَم بالرّشاد

فى انّ فى كلّ نفس ما كان فى نفس فرعون

آنچه در فرعون بود اندر تو هست * ليك اژدرهات محبوس چهست
اى دريغ اين جمله احوال تو است * تو بر آن فرعون برخواهيش بست
گر ز تو گويند ، وحشت زايدت * ور ز ديگر ، آن فسون بنمايدت
آتشت را هيزم فرعون نيست * زانكه چون فرعون او را عون نيست
گلخن نفس تو را خاشاك نيست * ورنه چون فرعون او شعله زنيست
نفست اژدرهاست ، او كى مرده است ؟ * از غم بىآلتى افسرده است
گر بيابد آلت فرعون او * كه به امر او همىرفت آب جو
آنگه او بنياد فرعونى كند * راه صد موسى و صد هارون زند
كِرمكست آن اژدها از دست فقر * پشّه [ اى ] گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق * هين مكش او را به خورشيد عراق