معدن شرم و حيا بد جبرئيل * بست اين سوگندها بر وى سبيل
بس كه لابه كردش و سوگند داد * بازگشت و گفت : يا ربّ العباد !
كه نبودم من به كارت سرسرى * ليك ز آنچه رفت ، تو داناترى
گفت : نامى كه ز هولش اى بصير ! * هفت گردون بازماند از مسير
شرمم آمد ، گشتم از نامت خجل * ورنه آسانست نقل مشت گل
كه تو زورى داده [ اى ] املاك را * كه بدرّانند اين افلاك را
گفت ميكائيل را : تو رو به زير * مشت خاكى دررُبا از وى چو شير
چونكه ميكائيل شد تا خاكدان * دست كرد آن تا كه بربايد از آن
خاك لرزيد و درآمد در گريز * گشت او لابهكنان و اشكريز
سينه سوزان لابه كرد و اجتهاد * با سرشك خونىاش سوگند داد
كه به يزدان لطيف بىنديد * كه بكردت حامل عرش مجيد
كَيل ارزاق جهان را مشرفى * تشنگان فضل را تو مغرفى
زانكه ميكائيل از كيل اشتقاق * دارد و كيّال شد در ارتزاق
كه امانم ده ، مرا آزاد كُن * بين كه خونآلود مىگويم سخُن
معدن رحم إله آمد ملك * گفت : چون ريزم بران ريش اين نمك ؟
همچنانكه معدن قهرست ديو * كه برآورد از بنىآدم غريو
رفت ميكائيل سوى ربّ دين * خالى از مقصود دست و آستين
گفت : اى داناى سرّ و شاه فرد ! * خاكم از زارى و گريه بسته كرد
آب ديده پيش تو با قدر بود * من نتانستم كه آرم ناشنود
آه و زارى پيش تو بس قدر داشت * من نتانستم حقوق آن گذاشت
پيش تو چون قدر دارد چشمِ تر * پس چگونه گشتمى استيزه گر ؟
گفت اسرافيل را يزدان ما * كه برو ، زان خاك پُر كن كف ، بيا
آمد اسرافيل هم سوى زمين * باز آغازيد خاكستان حنين
كاى فرشته [ ىْ ] صور و اى بحر حيات ! * كه ز دمهاى تو جان يابد موات
دردمى در صور ، گوئى : الصّلا ! * برجهيد اى كشتگان كربلا !