ز ابتداى كار آخر را ببين * تا نباشى تو پشيمان يوم دين
هر كه اوّل بين بود ، اعمى بود * هر كه آخر بين ، چه با معنى بود !
هر كه اوّل بنگرد پايان كار * اندر آخر او نگردد شرمسار
حكم چون بر عاقبتانديشى است * پادشاهى بنده [ ىِ ] درويشى است
عاقبتبينان بوند اهل سداد * درنگر ، و اللّه اعلَم بِالرّشاد
فى التّحذير عن كيد الشّيطان و مكره
اى خليفهزادگان ! دادى كنيد * حزم بهر روز ميعادى كنيد
آن عدوئى كز پدرتان كين كشيد * سوى زندانش ز علّيّين كشيد
آن شه شطرنج دل را مات كرد * آن بهشتش سخره [ ىِ ] آفات كرد
چند جا بندش گرفت اندر نبرد * تا به كشتى درفكندش روى زرد
اينچنين كردهست با آن پهلوان * سست سستش منگريد اى ديگران !
مادر و باباى ما را آن حسود * تاج و پيرايه به چالاكى ربود
كردشان آنجا برهنه خوار و زار * سالها بگريست آدم زارزار
كه ز اشك چشم او روئيد نبت * كه چرا اندر جريده [ ىْ ] لاست ثبت ؟
تو قياسى گير طرّاريش را * كه چنان سرور كَنَد زو ريش را
الحذر اى گلپرستان ! از شرش * تيغ لاحولى زنيد اندر سرش
كو همين بيند شما را از كمين * كه شما او را نمىبينيد هين
دايما صيّاد ريزد دانها * دانه پيدا باشد و پنهان دغا
هر كجا دانه بديدى ، الحذر ! * تا نبندد دام بر تو بالوپر
چونكه ديدى دانه ، بگذر اى حمام ! * ورنه چون خوردى درافتادى به دام
زانكه مرغى كو به ترك دانه كرد * دانه از صحراى بىتزوير خورد
شاد مرغى كو به ترك دانه گفت * وز رياض قدس بهرش گل شكفت
هم بدان قانع شد و از دام جست * هيچ دامى پروبالش را نبست
باز مرغى فوق ديوارى نشست * ديده سوى دانه [ ىِ ] دامى ببست