دزديى كن از دُر و مرجان جان * اى كم از سگ ! از درون عارفان
چونكه دزدى ، بارى آن دُرّ لطيف * چونكه حامل مىشوى ، بارى شريف
فى الرّجوع إلى تأويل قصّة يُوسف
كيست آن يوسف ؟ دلِ حق جوىِ تو * چون اسير بسته اندر كوى تو
جبرئيلى را بر استُن بستهاى * پرّوبالش بالش را به صد جا خستهاى
پيش او گوساله بريان آورى * كه كشى او را به كهدان آورى
كه بخور اينست ما را لوت و پوت * نيست او را جز لقاء اللَّه قوت
زين شكنجه و امتحان آن مبتلا * مىكند از تو شكايت با خدا
كاى خدا ! افغان ازين گرگ كهن * گويدش : نك وقت آمد ، صبر كن
داد تو واخواهم از هر بىخبر * داد كه دهد جز خداى دادگر ؟
او همىگويد كه صبرم شد فنا * در فراق روى تو يا ربّنا
احمدم درمانده در دست يهود * صالحم افتاده در حبس ثمود
اى سعادتبخش جان انبيا * يا بكُش ، يا بازخوانم ، يا بيا
با فراقت كافران را نيست تاب * مىگود : يا لَيْتَنى كُنْتُ تُراب
حال او اين است كو خود زانسو است * چون بود بىتو كسى كان تو است
حق نجنباند به ظاهر سر تو را * ليك سازد بر سران سرور تو را
مر تو را چيزى دهد يزدان نهان * كه سجود تو كنند اهل جهان
فى الفناء فى التّوحيد
اى ضياء الحق حسام الدّين بگير * شهد خويش اندر فكن در جوى شير
تا رهد آن شير از تغيير طعم * يابد از بحر مزه تكثير طعم
متّصل گردد بدان بحر الست * چون كه شد دريا ، ز هر تغيير رست
منفذى يابد در آن بحر عَسَل * آفتى را نبْود اندر وى عمل