دست را اندر احد و احمد بزن * اى برادر ! واره از بو جهل تن
فى انّ الموجودات مسخّرات بِأَمرِه
آب و خاك و باد و آتش بندهاند * با من و تو مرده ، با حق زندهاند
پيش حق آتش هميشه در قيام * همچو عاشق روز و شب پيچان مدام
سنگ بر آهن زنى بيرون جهد * هم به امر حق قدم بيرون نهد
آهن نفس و هوا بر هم مزن * كاين دو مىزايند همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك * تو به بالاتر نگر اى مرد نيك !
كاين سبب را آن سبب آورد پيش * بىسبب كى شد سبب هرگز ز خويش ؟
وان سببها كانبيا را رهبرند * آن سببها زين سببها برترند
اين سبب را آن سبب عامل كند * باز گاهى بىبر و عاطل كند
اين سبب را محرم آمد عقلها * وان سببها راست محرم انبيا
اين سبب چبْود ؟ به تازى گو رسن * اندرين چَهْ اين رسن آمد به فن
گردش چرخه رسن را علّتست * چرخه گردان را نديدن زلّتست
اين رسنهاى سببها در جهان * هان ، هان ، زين چرخ سرگردان مدان
تا نمانى صفر و سرگردان چو چرخ * تا نسوزى تو ز بىمغزى چو مرخ
باد آتش مىشود از امر حق * هر دو سرمست آمدند از خمر حق
آب حلم و آتش خشم اى پسر ! * هم ز حق بينى چو بگشائى نظر
گر نبودى واقف از حق جان باد * فرق كى كردى ميان قوم عاد
هود گرد مؤمنان خطّى كشيد * نرم مىشد باد كآنجا مىرسيد
هر كه بيرون بود زان خط جمله را * پاره پاره مىگسست اندر هوا
همچنين شيبان راعى مىكشيد * گرد بر گرد رمه خطى پديد
چون به جمعه مىشد او وقت نماز * تا نيارد گرگ آنجا تركتاز
هيچ گرگى در نرفتى اندر آن * گوسفندى هم نگشتى زان نشان