هر كه بيدارست او در خوابتر * هست بيداريش از خوابش بتر
چون به حق بيدار نبود جان ما * هست بيدارى چو دربندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال * وز زيان و سود وز خوف زوال
نه صفا مىماندش ، نه لطف و فر * نه به سوى آسمان راه سفر
خفته او باشد كه او از هر خيال * دارد اميد و كند با او مقال
ديو را چون حور بيند او به خواب * پس ز شهوت ريزد او با ديو آب
ضعف سر بيند از آن و تن پليد * آه از آن نقش پديد ناپديد
مرغ بر بالا پران و سايهاش * مىدود بر خاك پرّان مرغوش
ابلهى صيّاد آن سايه شود * مىدود چندانكه بىمايه شود
بىخبر كان عكس آن مرغ هواست * بىخبر كه اصل آن سايه كجاست
تير اندازد به سوى سايه او * تركشش خالى شود از جستوجو
تركش عمرش تهى شد ، عمر رفت * از دويدن در شكار سايه تفت
فى ذمّ النّفس
مادر بتها بت نفس شماست * زانكه آن بت مار ، وين بت اژدهاست
آتش و سنگست نفس و بت شرار * آن شرار از آب مىگيرد قرار
سنگ و آهن ز آب كى ساكن شود ؟ * آدمى با اين دو كى ايمن شود ؟
بت سياه آبست در كوزه نهان * نفس مر آب سيه را چشمه دان
آن بت منحوس چون سيل سياه * نفس بتگر چشمهاى بر آب راه
صد سبو را بشكند يكپاره سنگ * و آب چشمه مىزهاند بىدرنگ
بت شكستن سهل باشد ، نيك سهل * سهل ديدن نفس را ، جهلست جهل
صورت نفس ار بجويى ، اى پسر ! * قصّهء دوزخ بخوان با هفت در
هر نفس مكرى و در هر مكر از آن * غرقه صد فرعون با فرعونيان
در خداى موسى و موسى گريز * آب ايمان را ز فرعونى مريز