هست بيرون قطره [ ىِ ] خرد و بزرگ * در صدف دُرهاى خردست و سترگ
اختيار و جبر در تو بدخيال * چون در ايشان رفت ، شد نور جمال
نان چو در سفرهست باشد او جماد * در تن مردم شود او روح شاد
در دل سفره نگردد مستحيل * مستحيلش جان كند از سلسبيل
قوّت جانست اين ، اى راستخوان ! * تا چه باشد قوّت آن جان جان ؟
گوشت پارهء آدمى از زور جان * مىشكافد كوه را با بحر و كان
زور جان كوهكن شقّ الحجر * زور جان جان در انشقّ القمر
گر گشايد دل سر انبان راز * جان به سوى عرش تازد تركتاز
فى الغفلة عَنه تعالى إلى غيره
صد هزاران دام و دانست اى خدا ! * ما چو مرغان حريص بينوا
دَمبهدَم ما بسته [ ىِ ] دام نويم * هر يكى گر باز و سيمرغى شويم
مىرهانى هر دمى ما را و باز * سوى دامى مىرويم اى بىنياز !
ما درين انبار گندم مىكنيم * گندم جمع آمده گم مىكنيم
مىنينديشيم آخر ما به هوش * كاين خلل در گندمست از مكر موش
اوّل اى جان ! دفع شرّ موش كن * آنگهان در جمع گندم جوش كن
گرنه موش دزد در انبار ماست * گندم اعمال چلساله كجاست ؟
بشنو از اخبار آن صدر الصّدور * لا صَلاةَ تَمَّ إلّا بِالْحُضور
ريزهريزه صدق هر روزه چرا * جمع مىنايد درين انبار ما ؟
بس ستارهء آتش از آهن جهيد * وان دل سوزيده پذرفت و كشيد
ليك در ظلمت يكى دزد نهان * مىنهد انگشت بر استارگان
مىكُشد استارگان را يك به يك * تا كه نفروزد چراغى از فلك
گر هزاران دام باشد هر قدم * چون تو با مائى ، نباشد هيچ غم
چون عناياتت بود با ما مقيم * كى بود بيمى از آن دزد لئيم ؟