آن زمان كه مىشوى بيمار تو * مىكنى از جرم استغفار تو
مىنمايد بر تو زشتى گنه * مىكنى نيّت كه بازآيم به ره
عهد و پيمان مىكنى كه بعد ازين * جز كه طاعت نبودم كار گزين
چون يقين گشت اين كه بيمارى تو را * مىببخشد هوش و بيدارى تو را
پس بدان اين اصل را اى اصلجو ! * هر كه را در دست ، او بردهست گو
هر كه او بيدارتر ، پردردتر * هر كه او آگاهتر رخ زردتر
گر ز جبرش آگهى زاريت كو ؟ * بينش زنجير جبّاريت كو ؟
بسته در زنجير چون شادى كند ؟ * كى اسير حبس آزادى كُند ؟
ور تو مىبينى كه پايت بستهاند * بر تو سرهنگان شه بنشستهاند
پس تو سرهنگى مكن با عاجزان * زانكه نبود طبع و خوى عاجز آن
چون تو جبر او نمىبينى ، مگو * ور همىبينى نشان ديد كو ؟
در هران كارى كه ميلستت بدان * قدرت خود را همىبينى عيان
وندر آن كارى كه ميلت نيست و خواست * خويش را جبرى كنى كاين از خداست
انبيا در كار دنيا جبرىاند * كافران در كار عقبا جبرىاند
انبيا را كار عقبا اختيار * جاهلان را كار دنيا اختيار
زانكه هر مرغى بسوى جنس خويش * مىپرد او در پس و جان پيش پيش
كافران چون جنس سجّين آمدند * سجن دنيا را خوشآئين آمدند
انبيا چون جنس علّيّين بدند * سوى علّيّين جان و دل شدند
فى نفى الكثرة
پى ، دو باشد تا توئى صورتپرست * پيش او يك گشت كز صورت برست
چون به صورت بنگرى ، چشم تو دوست * تو به نورش درنگر كز چشم توست
نور هر دو چشم نتوان فرق كرد * چونكه در نورش نظر انداخت مرد
ده چراغ ار حاضر آيد در مكان * هر يكى باشد به صورت غير آن