تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
رزقنا اللّه الانتفاع به و الاطّلاع على أسراره .

فى الحثّ على العشق

بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جدائيها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريده‌اند * از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش * باز جويد روزگار وصل خويش
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق
من به هر جمعيّتى نالان شدم * جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر كسى از ظنّ خود شد يار من * از درون من نجست اسرار من
سرّ من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست * ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هر كه اين آتش ندارد نيست باد !
آتش عشقست كاندر نى فتاد * جوشش عشقست كاندر مىفتاد
نى حريف هر كه از يارى بريد * پرده‌هايش پرده‌هاى ما دريد
نى حديث راه پرخون مىكند * قصّه‌هاى عشق مجنون مىكند
همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد ؟ * همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد ؟
محرم اين هوش جز بىهوش نيست * مر زبان را مشترى جز گوش نيست
بند بگسل باش آزاد اى پسر ! * چند باشى بند سيم و بند زر ؟
گر بريزى بحر را در كوزه [ اى ] * چند گنجد ؟ قسمت يك‌روزه [ اى ]
كوزهء چشم حريصان پر نشد * تا صدف قانع نشد ، پردر نشد
هر كه را جامه ز عشقى چاك شد * او ز حرص و جمله عيبى پاك شد
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما ! * اى طبيب جمله علّتهاى ما !
اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد