تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
عشق جان طور آمد عاشقا * طور مست و خَرَّ موسى صاعِقا
با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى
هر كه او از همزبانى شد جدا * بينوا شد گرچه دارد صد نوا
چون كه گل رفت و گلستان درگذشت * نشنوى زان پس ز بلبل سرگذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده [ اى ] * زنده معشوقست و عاشق مرده [ اى ]
چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بىپر ، واىِ او !

أيضا فيه

عاشقى پيداست از زارىّ دل * نيست بيمارى چه بيمارى دل
علّت عاشق ز علّتها جداست * عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشقى گر زين سر و گر زان سرست * عاقبت ما را بدان شه رهبرست
هر چه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل باشم از آن
گرچه گفت اين زبان روشنگرست * ليك عشق بىزبان روشن ترست
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
عقل در شرحش چو خر در گل به خفت * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب
از وى ار سايه نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد
من چه گويم يك رگم هشيار نيست * شرح آن يارى كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر

فى انّ الباقى إنّما هو العشق الحقيقى

عشقهائى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود
زانكه عشق مردگان پاينده نيست * زانكه مرده سوى ما آينده نيست
عشق زنده در درون و در بصر * هردمى باشد ز غنچه تازه‌تر
سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 111 | جويا جهانبخش / الفيض الكاشاني