او ز بانگ آب بر مى تا عنق * نشنود بيگانه جز بانگ بلق
اى خنك آن را كه او ايام بيش
اى خنك آن را كه او ايام بيش * مغتنم دارد گذارد وام خويش
اندر آن ايام كش قدرت بود * صحّت و زور دل و قوّت بود
و آن جوابى همچو باغ سبز و تر * مىرساند بىدريغى بار و بر
چشمهاى قوّت و شهوت روان * سبز مىگردد زمين تن بدان
خانه معمور و سقفش بس بلند * معتدل اركان و پى تخليط و بند
پيش از آنكه ايّام پيرى دررسد * گردنت بندد به حبل من مسد « 1 »
خاك شوره گردد و ريزان و سست * هرگز از شوره نبات خوش نرست
آب زور و آب شهوت منقطع * او ز خويش و ديگران نامنتفع
ابروان ، چون پالدم زير آمده * چشم را ، نم آمده تارى شده
از تشنّج ، رو چو پشت سوسمار * رفته نطق و طعم و دندانها ز كار
روز بىگه لاشه لنگ و ره دراز * كارگه ويران عمل رفته ز ساز
بيخهاى خوى بد محكم شده * قوّت بركندن آن كم شده
شخصى درشتى كجسخن
همچو آن شخصى درشتى كجسخن * در ميان ره نشاند او خار و بن « 2 »
رهگذريانش ملامتگر شدند * بس بگفتندش بكن آن را نكند
هر دمى آن خاربن افزون شدى * پاى خلق از زخم آن پرخون شدى
هامش
( 1 ) - اشاره به آيهء 5 سورهء المسد .
( 2 ) - بن : درخت .