از قيد تعلّقش ، رها كن * او را به غم خود آشنا كن
توفيق عبادتش ببخشاى * و اسباب سعادتش ببخشاى
از گمراهى به راهش آور * از مهلكه در پناهش آور
بيدار كنش ز خواب غفلت * هشيار كن از شراب غفلت
و ز حيرت و تيرگى برآرش * در زمرهء نيكوان ، درآرش
راهى بنما به سوى خويشش * محروم مكن ز كوى خويشش
دستى به درت دراز كرده * چشمى به اميد ، باز كرده
مگذار كه نااميد ، گردد * يا از در تو ، طريد گردد
غير از تو كس دگر ندارد * رو از تو به درگه كه آرد ؟
توحيد ترا به جان و دل گفت * گرد شك « 1 » از جبين خود رفت
اينك به گناه خود مقرّ است * بر وحدت ذات خود مُصرّ است
يغفر ما دون ذاك گفتى * درّ لا تقنطوا بسفتى
گر تو گوئى كه طاعتت كو * من هم گويم شفاعتت كو
و آن گرد و غبار اسرفوا را * جاروب زدى به مكنس « 2 » لا
گوئى كه تو در گنه فزودى * گويم كه تو هم غفور بودى
گوئى كه خطاى تُست بسيار * گويم كه توئى كريم و غفّار
گوئى كه بگير آتش اين را * گويم كه به لا إله الّا
چون مىسوزى تو اين زبان را ؟ * كو گفت هزار بار ، آن را
آتش به حواليش نپويد * آن كاشهد لا إله گويد
ما را به تو اعتقاد اين است * اين ظنّ حسن مرا يقين است
هامش
( 1 ) - مطبوع : شرك .
( 2 ) - مطبوع : منكس و پاورقى نيز كه اشتباه بوده و مكنس و مكنسه بمعنى جارو درست است .