يا بىامان ز جمره ديو هوا اگر * سازى مقام كعبهء صدق و صفاى فيض
بىقامتش ز ناله حنّانه شيونى است * در بىستون مسجد الفت بناى فيض
حىّ على الصلات چو گويد مؤذّنش * بندند صف ملائكه كآمد صلاى فيض
حى على الفلاح كه تا در مقام امن * ايمان كنيم تازه ز يُمن لقاى فيض
خُلقش پذيرد اين ز من از صدق نيّتم * وصفم اگر وفا نكند با ثناى فيض
يا رب به حق صاحب « عرفان » كه مىزند « 1 » * بر خرمن عطاى تو هر دم صلاى فيض
كز كشت خير اهل ودادت مكن دريغ * رشحى ز ابر رحمت بىمنتهاى فيض
اين جمع را كه مشرق مهر سعادتند * مىدار زير سايهء بال هماى فيض
تا از فناست فاتحهء دفتر وجود * بادا طراز خاتمهء آن بقاى فيض
هامش
( 1 ) - در اين ابيات عرفان تخلص شاعر و خير ، و داد القاب ياران ديگر اين جمع .