گر نجات « 1 » از جهل مىخواهى فلاح « 2 » از سرّ نفس * دست زن در عروةالوثقاى گفتگوى فيض
عشق « 3 » اگر خواهى و قرب « 4 » ، از ما سوى اللّه زهد « 5 » و زر * هم چو اخوان كش شراب معرفت از جوى فيض
شير حق گردد سگ نفست اگر گردى سگش * عطر بخشى عالمى را گر شوى آهوى فيض
بر من از روز قيامت بگذرد دشوارتر * گر نباشد در شبم مونس خيال روى فيض
حبّذا انصاف و بينش خوب قسمت كردهاند * زاهد و محراب و ما و قبلهء ابروى فيض
صد شب قدر قرين صبح عيدم گر دهند * كى كنم سودا معاذ اللّه به تار موى فيض
جمع اضداد از محالات است اى دنياپرست * نگذرى تا از سر دنيا ، نبينى روى فيض
اى كه دارى آرزوى سير اقليم فنا * بگذر اوّل از خود و آنگاه رو كن سوى فيض
عاقبت جوينده يابنده است اى از فيض دور * خويش را فارغ مدار از كار جُستوجوى فيض
بعد از اين يكباره از شيراز بيرون مىروم * در ديارى كى توان بودن كه نبود بوى فيض
بخت اگر يارى كند كاشانه را كاشان كنم * تا در آنجا انس « 6 » گيرم با كسان كوى فيض
تا به روز محشر است از شوق در وجد « 7 » و سماع * هر كه چون « عرفان » « 8 » شنيد او نالهء ياهوى فيض
هامش
( 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8 ) - القاب مجمع الصفاى فيضى است و شمارهء 8 تخلّص شاعر عرفان .