تا نيايد از برون سوى خيال * منتفع نتوان شد از حسّ دگر
خواه ذوق و خواه شمّ و خواه لمس * يا بصر يا سمع معنى يا صور
بهره نتوانى گرفت از هيچچيز * تا خيالت مىرود جاى دگر
نيست گنجايش بجز يك چيز را * تا خيالى نگذرد نايد دگر
گفته شد اين تا كه فيض افتد به عكس * آنكه دنيا نيست جُز جاى دگر
قصيدهء صائب تبريزى در مديح فيض به خط خودش
مغز حقيقت است سراسر مقال فيض * بالاترست از آنكه توان يافت حال فيض
و اصل شود به چشمهء خورشيد شبنمش * هر دل كه آب شد ز فروغ جمال فيض
گر سنگخاره « 1 » هست شود لعل آبدار * بر هر كه تافت نور رخ بىزوال فيض
آفاق پُر ز يوسف گل پيرهن شود * گر تن دهد بعالم صورت خصال فيض
خورشيد اگر براى منيرش طرف شود * صد پيرهن عرق كند از انفعال فيض
دارد ز آفتاب به لب مهر خامشى * صبح جهانفروز ز شرم مقال فيض
صبح سعادتى كه جهان سينهچاك اوست * طالع شود « 2 » ز جبههء فرخنده فال فيض
چون سرو گشت سبزه خوابيدهاش نهال * بر هر زمين كه سايه فكن شد نهال فيض
گر خضر كامياب شد از آب زندگى * عالم حيات يافته « 3 » ز آب زلال فيض
چون غنچه كز نسيم سحرگاه بشكفد * دل مىشود گشاده ز لطف مقال فيض
از استقامتى كه بود در سرشت او * در آب مستقيم نمايد مثال فيض
گر پا نهد ز حلقهء كوچكدلى برون * تنگى كند سپهر بجاه و جلال فيض
هامش
( 1 ) - علامه : خاره است .
( 2 ) - روشن شود .
( 3 ) - يافت ز آب .