جمله خواهند از مريدان دستبوس * كارهء آن زان ميان فيض است فيض
صوفيان هاىوهو كن ديگرند * رازدان صوفيان فيض است فيض
از غنا و صوت مىخندند خلق * آنكه گريانست از آن فيض است فيض
جاهلان چون صورت گرمابهاند * صورت و معناى جان فيض است فيض
آنچه داند او نمىدانيم ما * ما همه جسميم و جان فيض است فيض
ما و تو دربند زندان تنيم * در جهان آزاده جان فيض است فيض
حَبّ حُبّش در زمين دل به كار * ميوه باغ جنان فيض است فيض
از تصانيفش زبانم قاصرست * گفته صائب « 1 » وصف آن فيض است فيض
چشم دل بگشاى تا بينى عيان * مرشد دانشوران فيض است فيض
هرچه گفتم با تو من صدقست صدق * امتحان كن بحر و كان فيض است فيض
پيشوايى غير از او دارى بيار * ورنه كن تسليم كان فيض است فيض
چشم اگر اى مدّعى دارى ببين * از رخش چون خور عيان فيض است فيض
پاى خود ز اندازهات بيرون مكش * واقف خود باش هان فيض است فيض
قلب خود را زر كن از اكسير او * كيمياى جسم و جان فيض است فيض
اى ( شعورى ) ديدنش لطفست لطف * اى خوشاكش همزبان فيض است فيض
هامش
( 1 ) - اشاره به قصيده صائب تبريزى است كه در وصف فيض و تأليفاتش سروده است .