يا رب به نور معرفت عارفان خويش * معروف ساز نام مرا در رجال خويش
من كيستم كه دم زنم از خدمت درش * اين رتبهام بس است كه دارم خيال فيض
چون زالكى كه يوسف صديق مىخريد * خواهم كه در شمار درآيم از آل « 1 » فيض
در سر هواى بندگى چاكران او * در خاطرم چشيدن آب زلال فيض
دارم اميد آنكه به روز جزا بود * آرامگاه جان و تنم در ظلال فيض
( صادق ) ز صدق خويش نمودى تو شمهاى * بس كن ز گفتگو كه نيارد ملال فيض
اين طبع نارسا نتواند ادا نمود * مدح و ثناش درخور جاه و جلال فيض
* * *
خدا داده قدرت براى خدا * مرا هم ز فيضت مكن بينوا
ملقّب نما تا به يمن دمت * به بحر معانى شوم آشنا « 2 »
ملّا محمّد زمان شيرازى ملقّب به صدق « 3 »
آب حيات بسته لب جويبار فيض * ليل و نهار سايه ليل و نهار فيض
نور خرد كه چشم و چراغ دو عالم است * طفليست دستپرور دوش و كنار فيض
باد صبا كه عالم از آن روحپرورست * يك نفحهاى بود ز نسيم بهار فيض
هر گلبنى كه در چمن دهر بشكفد * آن شاخ تازهاى بود از شاخسار فيض
خورشيد آسمان كه جهان يافت نور از آن * يك ذرّه روشنى است ز ضوء نهار فيض
ماه فلك كه قافله سالار انجم است * يك نقطهايست از قلم زرنگار فيض
هامش
( 1 ) - ظاهرا بايد چنين باشد : درآيم چو زال فيض .
( 2 ) - تقاضاى تخلّص يا لقب از فيض منظوما كرده است .
( 3 ) - از اين شاعر عالم اثر ديگر نديد و در تذكرهها از وى نامى نبردهاند .