اول ز راه لطف در آمد به دلبرى * آخر ربود چون دلم آهنگ ناز كرد
افتادمش به پا ز ره عجز و مسكنت * كف بر سرم نهاد و مرا سرفراز كرد
سوى خزان عمر خزان بودم « 1 » آن بهار * صد در به رويم از گل رخسار باز كرد
گفتم : چه مىكنند به دلهاى عاشقان ؟ * گفت آنچه با روان « 2 » و دل صيد باز كرد
گفتم كه مىرسد به سراپردهء قبول ؟ * گفت آنكه از قبول كسان احتراز كرد
گفتم به كنه سرّ حقايق كه مىرسد ؟ * گفتا كسى كه از دو « 3 » جهان خوى « 4 » باز كرد
پا از گليم خويش مكش كى توان رسيد * در گرد آنكه بر دو جهان در فراز كرد
دامان نگاه دار و گريبان نمىتوان * با آستين كوتاه دستى دراز كرد
بگذار كبريا ز در مسكنت درآ * خاتم به عرش هم به تضرّع نماز كرد
هر جان گداز يافت ز سوزى و جان فيض * در بوتهء محبت جانان گداز كرد « 5 »
( 267 )
دل از ادْنى « 6 » كَند آن كس كه بر اعلى نظر بندد * شكوفه برگ افشاند كه تا بادام تر بندد
ترا رفعت اگر بايد ره افتادگى بسپر * ز بالا قطره مىآيد « 7 » كه در پايين گهر بندد
نسوزد تا دل از عشقى به سر شورى نمىافتد * ندارد درد سر چون كس ، چرا چيزى به سر بندد
نمىگنجد به يكدل غير يك معشوق ، ممكن نيست * نبندد تا ز معشوقى به معشوقى « 8 » نظر بندد
سر اندر راه آن باز و كمر در خدمت آن بند * كه فرقت را نهد تاج و ميانت را كمر بندد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : بردم .
( 2 ) - چ پ : بر روان .
( 3 ) - چ پ : بر دو جهان در فراز كرد .
( 4 ) - چ ش : جوى .
( 5 ) - عق : فاقد اين غزل .
( 6 ) - چ ش : ارنى .
( 7 ) - چ پ ، چ ش : مىبندد .
( 8 ) - چ پ ، چ ش : تا به معشوقى ز معشوقى .