( 270 )
در سر چو خيال تو در آيد * درهاى فرح به رخ گشايد
هرگاه به ياد خاطر آيى * فردوس برين به خاطر آيد
نام تو چو بر زبان برانم * هر موى زبان شود سرايد
جان را بخشد حيات تازه * پيكى ز جانب تو آيد
چشم از خط نامه نور گيرد * جان ، فيض ز معنيش ربايد
تا ديده به خون دل نشويى * حاشا گر دوست رخ نمايد
چشم نگريسته در اغيار * آن حسن و جمال را نشايد
تا دل نكنى ز غير خالى * در وى دلدار در نيايد
حق در دل آن كند تجلّى * كاين آينه از سوى زدايد
چشمى كه كند گذر « 1 » ز صورت * معنيش جمال مىنمايد
چشم سر و سرّ گشوده دارم * تا او ز كدام در درآيد
چون فيض دل شكسته دارد * او را رسد ار غمى سرايد
( 271 )
شكر تو چهسان كنم كه شايد * از جز تو ثناى تو نيايد
گر هم نكنم ثنا چه گويم * نطقم به چه كار ديگر آيد
آن لب كه ثناى تو نگويد * آخر به چه خوشدلى گشايد
آن دست كه دامنت نگيرد * از بهر چه ز آستين برآيد
آن پاى كه در رهت نپويد * سوى « 2 » كه رود بَرِ كه آيد
آن سر كه هواى تو ندارد * بر تن به كدام اميد پايد « 3 »
آن دل كه درو محبتت نيست * در سينه چه « 4 » نغمه مىسرايد
آن جان كه ز تو نشان ندارد * حقّا كه به جاى تن نشايد
آن ديده كه ديده روى خوبت * بر غير چگونه مىگشايد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : چشمى كه گذر كند .
( 2 ) - چ ش : سر .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : بايد .
( 4 ) - چ ش : چو .