( 259 )
خوش بود عدم هستى ما را كه خبر كرد ؟ * اين مايهء آشوب و بلا را كه خبر كرد
خون شد دلم از ياد سراپردهء فطرت * ز آسايش جان جور و جفا را كه خبر كرد
اين تن ز كجا راه به سر منزل جان برد * اين زنده بلا مرده بلا را كه خبر كرد
آرامگه بىخبرى بود بهشتى * بيدارى و هشيارى ما را كه خبر كرد
در دايرهء كون به غير از تو نگنجد * من چون به ميان آمد و ما را كه خبر كرد
از كشور « 1 » وحدت دو جهان چون بدر آمد * تقدير كجا بود قضا را كه خبر كرد
روزى كه الست تو بيار است جهان را * هشيارى اصحاب بلى را كه خبر كرد
عشق تو به هر بىسر و پا راه چسان يافت * معمار خرابات فنا را كه خبر كرد
اين عقل چسان راه به ويرانهء ما برد * بر هم زن عيش دل ما را كه خبر كرد « 2 »
سوداى سخن فيض چسان بر سرش افتاد * اين پرده در شرم و حيا را كه خبر كرد
( 260 )
خنك ديدهاى كان ترا ديده باشد * ز گلزار حسنت گلى چيده باشد
سراپا نظر گشته باشد كسى كو * جمال ترا يك نظر ديده باشد
چه ديده است چشمى كه رويت نديده * چه بشنيده آن كز تو نشنيده باشد
به جمعى تو دزديده نگذشته باشى * كه هر يك نگاهى ندزديده باشد
خرامان به راهى كه بگذشته باشى * بسا دل ز حسرت خراشيده باشد
نقاب ار گشايى و گر رخ بپوشى * ز بيگانه آن روى پوشيده باشد
گره گر زنى زلف را ور گشايى * به هرطور باشى پسنديده باشد
نشاط دلم از نشاط تو خيزد « 3 » * نخنديده باشى نخنديده باشد
كسى كو گرفتست در بر خيالت * به بيدارى او خوابها « 4 » ديده باشد
خيالى كسى را كه در سر مقيمست * محالست يك لحظه خسبيده باشد
كسى را كه عشق نگاريست در سر * ز سيماى او غم تراويده باشد
چو در وصف حسن تو گويد سخن فيض * سراپاى موزون و سنجيده باشد
هامش
( 1 ) - عق : كثرت .
( 2 ) - چ ش ، چ پ : فاقد بيت .
( 3 ) - چ پ : باشد .
( 4 ) - چ پ : چهها .