اى فيض طلب كن كه طلب چون طلب اوست * گر بيهده باشد كه طلبكار توان بود
( 255 )
غم فراق تو اى دوست بيشمار بود * به دل چو غصه گره شد يكى هزار بود
نهان كنم غم عشق ترا چو جانم سوخت * كه تا دلم بدرون شمع اين مزار بود
به هيچ چيز به جز وصل يار خوش نشود * دل ار خو شست به غيرى به بوى يار بود
خوشا دلى كه بجز حق به كس نگيرد انس * اگر غمى رسدش دوست غمگسار بود
ز سينه مىنگذارم كه غم برون آيد * چو غمگسار بود دوست ، خوشگوار بود
درون سينه به دل راز خويش مىگويم * دمست پرده درو « 1 » سينه رازدار بود
به آب و تاب چو آيد برون ز دل سخنى * به معنى آتش و در صورت آبدار بود « 2 »
مرا چه حد كه كنم دعوى محبّت و قرب * به درگهى كه سر سروران به دار بود
شود عزيز ابد آنكه را دهى عزّت * نهى چو داغ مذلّت هميشه خوار بود
چو لطف تو نبود سعى كس ندارد سود * اگر صيام و قيامش يكى هزار بود
دعا اثر نكند تا عنايتت نبود * هزار اختر سعد ار چه در گذار بود
اگر نخواسته باشى نجات عاصى را * شفاعت شفعا را چه اعتبار بود ؟
بدست خواهش تست اختيار مختاران « 3 » * چو تو نخواهى كس را چه اختيار بود ؟
دلم چو سير كند در حقايق ملكوت * ز وعظ و واعظى « 4 » و شاعريم عار بود
به مجلسى كه شمارند اهل عرفان را * ز فيض دم نتوان زد چه در شمار بود
( 256 )
بتاب عارض ، تا مهرجان « 5 » بهار شود * بتاب زلفان ، تا ليل دل نهار شود
هامش
( 1 ) - چ ش ، چ پ : در او .
( 2 ) - چ پ : فاقد بيت .
( 3 ) - چ ش : مختار است .
( 4 ) - چ ش : ز وعظ واعظى .
( 5 ) - يعنى « مهرگان » .