برگ و نواى من تويى ، باد صباى من تويى * عقدهء غنچهء دلم از تو گشاد مىشود
چون تو به ياد آييم خود بروم ز ياد خود * فيض در آن زمان همه معنى ياد مىشود
( 258 )
خواست دلم كه ماتمم سور شود نمىشود * از سرم آتش هواى دور شود نمىشود
از سر بوالهوس هوس جز غم عشق كى برد * ظلمت شب به غير روز نور شود نمىشود
مهر بتان دلفريب عقل ز سر نمىبرد * مستى بادهء هوس شور شود نمىشود
آنكه چشيد ذوق مى ميل به زهد كى كند * ديده كه ديد روى دوست كور شود نمىشود
زاهد خشك را شراب مست كند نمىكند * ديو به صحبت ملك حور شود نمىشود
زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سود * هر حجرى ز آتشى طور شود نمىشود
خوى بدى كه جا گرفت مىنرود به پند كس * مار چگونه از فسون مور شود نمىشود
دوش دلم ز بار خلق كاش رهد نمىرهد * پاى گران ز سر مرا دور شود نمىشود
يار به وعدهاى گهى خاطر فيض خوش كند * ماتم من بدين فسون سور شود نمىشود « 1 »
هامش
( 1 ) - در تمام نسخهها بدون تفاوت آمده است .