( 253 )
چون غم غم عشق تو بود زار توان بود * چون عزّ همه عزّ بود خوار توان بود
بازار جهان را چو غمت نيست متاعى * هر چند فروشند خريدار توان بود
گر عاقبت « 1 » اينست كه اين بىخبران راست * شكرانهء بيمارى بيمار توان بود
يكذره كه مهر تو تابد « 2 » به دل و جان * بر هر دو جهان قاسم انور توان بود
يكدم گر از آن زلف دو تا بوى توان برد * عمرى دو جهان را همه عطّار توان بود
گر قهر تو خواهد ز جهان هيچ نماند * در مملكت واحد قهّار توان بود « 3 »
در ميكدهء لطف تو بىخويش توان زيست * در مصطبهء قهر تو هشيار توان بود
در حضرت قهر تو خطايى نتوان كرد * در مشهد عفو تو خطاكار توان بود
گر باغ تماشاى ترا در نگشايند « 4 » * در حسرت آن در پس ديوار توان بود
گر روى تو در خواب نمايند به عشاق * حاشا دمى از شوق تو بيدار توان بود
چون ناصر مستان ز خود رسته تو باشى * منصور توان بودن و بر دار توان بود
هامش
( 1 ) - عق : عاقبت .
( 2 ) - چ ش : نايد .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : فاقد بيت .
( 4 ) - چ پ ، چ پ : نگشايد .