از پا فكند نخل جوانان سرو قد * با خلق بين چه شعبده اين پير زال كرد
جاى تو نيست فيض بكن دل از اين جهان * بسيار سرورى چو ترا پايمال كرد
( 234 )
اى دل مخواه كام كه حاصل نمىشود * حق از براى كام تو باطل نمىشود
لذّتشناس نيست كه از دوست غافلست * لذّت كسى شناخت كه غافل نمىشود
تا جا گرفته عشق تو در سينه يك نفس * از دل خيال روى تو زائل نمىشود
زنده است آنكه در ره تو مىشود شهيد * مرده است آنكه بهر تو بسمل نمىشود
رو دل بدست آر به سعى از گداز تن * تن در گداز تا ندهى دل نمىشود
تن گر دهى به آنچه نوشته است در ازل * رنجى كه مىرسد به تو باطل نمىشود
عاقل اگر به عشق دهد دل ميسّر است * عاشق ولى به موعظه عاقل نمىشود
جاهل اگر رود ز پى علم مىشود * عالم محقق است كه جاهل نمىشود
اى فيض راه ميكدهء عشق پيش گير * دل بىطواف ميكده كامل نمىشود « 1 »
( 235 )
مخمورى از خمار به جامى كه مىخرد * تا كردمش اسير غلامى كه مىخرد
از مستى الست خماريست در سرم * سر را ازين خمار به جامى كه مىخرد
جان در تن آيدم چو پيامى رسد ز دوست * جانى براى من به پيامى كه مىخرد
داد كرم به بذل معارف كه مىدهد * جانهاى گرسنه به طعامى كه مىخرد
هامش
( 1 ) - در كليهء نسخ بىتفاوت .