با زاهدان خام نجوشند عارفان * آنكه اين خيال پخت خيال محال كرد
زاهد برو كه نيست مرا با كسى نزاع * دانا به اهل عربده كى قيل و قال كرد
هر كو نكرد حال چه داند كه حال چيست * آنكس شناخت حال كه خود ديد و حال كرد
حق بين ز خويش رفت چو مهطلعتى بديد * از ذو الجمال رو بسوى ذو الجلال كرد
عارف ز روى خوب ببيند خداى را * يا چشم « 1 » عبرتش چو نظر در جبال كرد
گه در سما و ارض و گهى خلقت جمل * در هر نظر ملاحظهء آن جمال كرد
مشتاق بيخودى نظرش سوى جام نيست * جام ار نداد دست مى اندر سفال كرد
واعظ چه « 2 » گفت ديدن خوبان حلال نيست * گفتم ترا حرام و مرا حق حلال كرد
ناصح چه گفت روى نكو آفت دلست * آن سادهلوح بين كه مرا خود خيال كرد
گفتى كه باطلست كدامين و حق كدام * حق روشن است و باطل آنكه اين سؤال كرد
دنياست باطل و نظر هر كه سوى اوست * و آن كس كه بهر سيم و زرش قيل و قال كرد
از خاك برگرفت و دگر سوى خاك برد * اين صد هزار شوى چها با بعال كرد
هامش
( 1 ) - چ پ : با چشم ، چ ش : با چشم غيرت .
( 2 ) - چ ش : چو .