قاصدى كو كه غمم را بتواند برداشت * سيل اشكم مگر اين كوه به پايان ببرد
آتش هجر كز آن جان و دلم مىسوزد * كه تواند شررى را بنشان زان ببرد
آهى از سر دهم از سينه بسوزد دوزخ * رخصت ديده دهم قلزم و عمّان ببرد
مگر اين آتش هجران به تنم درگيرد * باد خاكم به سر كوى عزيزان ببرد
فيض را شوق عزيزان جهان باقيست * كيست كز وى خبرى جانب ايشان ببرد
( 238 )
اهل معنى همه جان هم و جانان همند * عين هم قبله هم دين هم ايمان همند
در ره حق همگى همسفر و همراهند * زاد هم ، مركب هم ، آب هم و نان همند
همه بگذشته ز دنيا به خدا رو كرده * هم عنان در ره فردوس رفيقان همند
همه از ظاهر و از باطن هم آگاهند * آشكاراى هم و واقف « 1 » پنهان همند
عقل كلشان پدر و مادرشان نفس كلست * همه ماننده به هم نادره اخوان « 2 » همند
همه آئينهء هم صورت هم ، معنى هم * شاهد روى هم از مشهد عرفان همند « 3 »
همه از صورت هم معنى هم مىنگرند « 4 » * همه هم آينه ، هم آينه داران همند
مرهم زخم همند و غم هم را غمخوار * چارهء درد هم و مايهء درمان همند
هامش
( 1 ) - چ ش : اسرار .
( 2 ) - چ ش : نادر و اخوان .
( 3 ) - چ ش : فاقد مصراع .
( 4 ) - چ ش : فاقد اين مصراع .