زهد خشك آرد غرور « 1 » و نخوت و كبر و منى * زاهدان را مىپرستى سود دارد خيلكى
فيض اگر گرده كشد از طاعت گردنكشان * بر تطاول عرض هستى سود دارد خيلكى
( 993 )
از زاهدان مجوئيد عجز و نياز و پستى * در جاهلان نباشد جز عجب و خودپرستى
در عاشقى بكوشيد با عاشقان بجوشيد * با صد نياز و حاجت با عاجزى و پستى
با شاهدى نشينيد گل از رخش بچينيد * بر رغم بتپرستان بر جاى بتپرستى
در رويشان ببينيد ناز و كرشمهء حسن * وز خويشان بچينيد غنج و دلال و مستى « 2 »
هر كس براى كارى هر حاملى و بارى * عاقل مراسم دين ما و شراب و مستى
هر پيشهاى ز خوئى هر باده از سبوئى * از عقل خاست هستى وز عشق مىپرستى
صوفى زند انا الحق خوش گفت حافظ الحق * اى كوته آستينان تا كى دراز دستى « 3 »
گر دست نفس بستى از شرّ خود رهيدى * ور چشم سرّ گشادى از دام ديو جستى
در كارگاه هستى فيض است و شاهد و مى * پايش بر اوج عزّت سر پايمال پستى « 4 »
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : خشك او غرور .
( 2 ) - عق : دلال مستى .
( 3 ) - تضمين از شعر حافظ .
( 4 ) - اين غزل در نسخ چاپى نيست .