چو در تاريكى زلفش فتادم * رخى ديدم چو ماه الحمد للّه
طريقت را حقيقت را بديدم * در آن زلف سياه الحمد للّه
ره ايمان ز كفر زلف ديدم * نهادم روبهراه الحمد للّه
گدائى كردم از مستانش جامى * شدم سرمست شاه الحمد للّه
چو فيض از فيض حق جامى كشيدم * وجودم شد تباه الحمد للّه
( 869 ) حق « 1 »
گرفتم ملك جان الحمد للّه * گذشتم از جهان الحمد للّه
چه جان و چه جهان « 2 » چه ملك و چه ملك * شدم تا جان جان الحمد للّه
مكان را درنورديم به همّت * شدم تا لا مكان الحمد للّه
برون كردم سر از عالم ، نهادم * قدم بر آسمان الحمد للّه
ز مهر فانيان دل برگرفتم * شدم از باقيان الحمد للّه
ز محكومان بريدم رو نهادم * سوى آن حكمران الحمد للّه
ز چاه طبع ، يوسفوار رفتم * به سوى مصر جان الحمد للّه
ز حوت « 3 » عقل يونسوار جستم * به صحراى عيان الحمد للّه
ز بود فيض و نابودش برستم * نه اين ماند و نه آن الحمد للّه
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و عق .
( 2 ) - عق : جهان و چه ملك ، چ پ : چه جا و چه جهان .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : ز خوف .