( 841 ) حق « 1 »
ساقى باقى ما داد صلا ، بسم اللّه * هر كرا هست سر جام فنا « 2 » ، بسم اللّه
روى ساقى به صفا سينهء ما با هم صاف * مى « 3 » مصفّا شده ، اخوان صفا ، بسم اللّه
شد دوا درد ، غذا خون جگر ، عشق طبيب * هر كه جويد ز سر صدق شفا ، بسم اللّه
ساقى عشق گرفته است به كف ساغر دَرد * هر كه دارد سر اين جام بلا ، بسم اللّه
اى كه خواهى كه نماز از سر اخلاص كنى * سوى حق عشق بود قبلهنما ، بسم اللّه
گر دلت آرزوى عكس جمالش دارد * بنگر آينهء سينهء ما ، بسم اللّه
منزل دوست بپرسيدم از آن شاه عرب * كرد اشارت به دل و گفت : هنا ، بسم اللّه
سوى دل رفتم و گفتم كه بگو يار كجاست * گفت : اينجاست تو بىخويش در آ ، بسم اللّه
بر درش رفتم و گفتم كه دهى بار مرا * گفت بگذار خودت را و بيا ، بسم اللّه
( فيض ) خواهد به ره دوست روان افشاند * هر كه دارد سر همراهى ما ، بسم اللّه
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ ش : سرانجام فنا .
( 3 ) - اصلى : من .